خدابیامرزبرادرم متولدتیرماه 1342بودودراوج مبارزات ضدرژیم ستمشاهی(1357) 15سال بیشترنداشت واین درحالی بودکه من درکلاس دوم ابتدایی دبستان رحمت آبادتحصیل می کردم. تظاهرات مردم علیه رژیم مفلوک پهلوی سراسری شده بود ودر اقصی نقاط کشورمردم قیام کرده بودندومردم شهرستان فردوس هم مثل سایرشهرستانها یکدل ومتحدومنسجم در راهپیمایی ها که در فردوس برگزارمی شد،حضورفعال داشتند،اهالی باغستان نیز از اولین روزهای مبارزه علیه رژیم شاه ستمگرحضور چشمگیری در صحنه داشتندودراوج روزهای انقلاب،همه روزه باوسایل نقلیه بویژه وانت بارهادسته دسته درتظاهرات شرکت می کردند.

ولی متاسفانه به ما کوچکترها اجازه ی سوارشدن وحضوردر راهپیمایی فردوس رانمی دادندکه حسابی هم دمغ می شدیم .

شهیدعلی اکبرمحمدی نیزازهمان روزها ی آغازین درگیری ومبارزه علیه رژیم، حضوری پررنگ داشت وبه همراه دوستانش درزمینه های مختلف به بارورشدن نهال نوپای انقلاب اسلامی کمک می کرد.

یکی ازهمان روزها متوجه شدم که برادرم درحال بریدن تکه چوبی قطور(گرزمانند)ازساقه ی خشک شده ی یکی از درختان انارباغ بودوپس ازبریدن آن رابه عبارتی صیقلی می داد.من هم که کنجکاوشده بودم ازشهیدپرسیدم:چیکارمی کنی؟وشهیددر پاسخم گفت:"چون هرروزدر راهپیمایی علیه رژیم شرکت می کنیم ومامورین شاه ازاسلحه وباتوم استفاده می کنند ، مانیز تصمیم گرفتیم برای دفاع ازخودمان درصورت ضرورت،ازاین چوبها به همراه داشته باشیم "وازآن پس درسایرایام شهیدودوستانش هرموقع درراهپیمایی شرکت می کردند،سلاح سردشان(چوب گرزمانند)راهمراه خودمی بردند....