یادتون میاد"دستمبو"

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir


یادنون میاد،خیلی وقت پیش،کناربوته های خربزه وهندوانه،رسم داشتند"دستمبو"هم بکارند.دستمیومیوه ای بودازخانواده خربزه وطالبی که خیلی زیادرشدنمی کرد و مخصوصا وقتی کوچک بود،اونارو می چیدندوتودستشون می گرفتندومثل گل بومی کردندوکلی هم پزمی دادند!!!بوی خوبی داشت،خوردنی هم بودولی بیشتربه خاطر خوشبوییش اونومی کاشتندولی کم کم به دلیل ورودانواع عطرواودکلن و..،کاشت دستمبو ازرواج افتادوبعدازدوران کودکی،بنده چشمم به دستمبونیافتاده است...
یادش بخیر
معمولاوقتی دستمبو،دستشون می گرفتنداین شعرمولاناروهم باخودشون می خوندند:
'يار دستنبو به دستم داد و دستم بو گرفت، وه چه دستنبو كه دستم بوي دست او گرفت'
ویاشعری که براساس شعرمولوی سروده بودند:

من به قربان همان دستي كه دستنبو به دستش بود و دستم داد و دستم بوي دستنبوي دست او گرفت
یا
جان به قربان همان ياري كه دستنبو به دستم داد كه دستم بوي دستنبوي دست او گرفت

یادتون میاد10"ماه رمضان"

یادتون میاد:حدود سی واندی سال فبل که ماه مبارک رمضون تقریبابا همچنین ایامی"تابستان"مصادف شده بود،بزرگترهامون"پدرها ومادرها و پدربزرگ ها ومادربزرگها و..."که خداوندرفتگان ازاین جمع رورحمت کند، سحر بعدازخوردن سحری واقامه نمازصبح به دشت وبیابون می رفتند،تابا استفاده از هوای خنک سحرگاهی دردروکردن گندم ها "گندم درو" حداکثر استفاده روبکنندوتانزدیکای عصرهم بادهان روزه،تشنه وگرسنه،زیرآفتاب سوزان بیابون کاروفعالیت می کردندوباچه سختی ومشقتی، روزهای داغ وسوزان ماه مبارک روباتوکل برخداسپری می کردندوحاضرنبودند،حتی یک روزازروزهای این ماه مبارک روبه بهانه خستگی ویامریضی ازدست بدندوبعضابودندافرادی که دربیابون اطراق می کردند وچندشبانه روز روتاپایان جمع آوری وبرداشت گندم ها همونجاسپری می کردند،آن هم باسفره های سحری وافطاری بسیار ساده....

وحالاما"البته طبقه کارمندو...روعرض می کنم"باکمترین فعالیتی،زیرکولرهای سردوسایرامکانات خنک کننده وباسفره های سحری وافطاری آنچنانی روزه می گیریم واحساس می کنیم"شق القمر"کردیم! تازه اگربه بهانه زخم معده وبیماریهای گوارشی ومسافرت و...ازروزه گرفتن طفره نریم!!!!

یادتون میاد:بچه که بودیم،اصرارداشتیم ماروبرای سحری بیدارمون کنند تاروزه بگیریم وبه اصطلاح امروزی ها روزه کله گنجشکی می گرفتیم واگه یه وقت بیدارمون نمی کردند چقدرغرمی زدیم و....

یادتون میاد:اگه کسی می گفت من روزه هستم می گفتیم:زبونتو نشون بده واگه زبونش سفیدرنگ بود واصطلاحا ترک داشت،مشخص بودراست میگه که روزه گرفته وکلی هم پزمی داد!!!!

یادتون میاد:بچه های بزرگترکه روزه براشون واجب شده بود،وقتی کوچیکترا جلوی اونا چیزی می خوردندواونا حرصشون درمی اومد،می گفتند:روزه خوار تپ تپی/روزبخواری شو ورتپی"ورتپی یعنی بمیری"

یادتون میاد:دوره های قران چه صفایی داشت ویک نفربه عنوان ملای جلسه دوره رومدیریت می کردوشب آخرماه مبارک هم برای جشن"قران تمامی" هرنفرباخودش مقداری شیرینی وتنقلات و...می آوردوآخرجلسه همه روباهم قاطی می کردندوبه هرکس سهمی ازاین شیرینی ها وتنقلات و...می رسید.

یادتون میاد:سحرهای ماه مبارک حاج آقای جنگجو"استحجی خودمون"که خدانگهدارشون باشه، با صدای طبل ودهل هنرمندانه خودشون مردم روبرای سحری بیدارمی کردند ویاموذن ها باشوخونی"شب خوانی یاسحرخوانی"...

یادتون میاد:دوره قران که برگزارمی شد،اگه سوره یس ویا الرحمن به کسی می رسید،شب بعدحتماباخودش شیرینی می آورد.

یادتون میاد:غروب شب آخرماه مبارک"به دلیل عدم امکانات واطلاع رسانی ضعیف"همه بزرگترها ازبالای بوم خونه ها دنبال پیداکردن هلال ماه بودند...

یادتون میاد:وقتی ماه نو می شد"ماه های قمری"،هرکی ماه رومی دید این شعرروباخودش زمزمه می کرد:من این شعرروبارها ازمادربزرگم می شنیدم ،هرچندشعربطورکامل یادم نیس!شعراین بود:ماهو"یعنی ای ماه"تورابه حق هرکه می پرستی/شش چیزبه ماعطافرستی/ایمان وامان وتندرستی/علم وادب وخداپرستی/ایمان خودم به توسپردم/درروزازل به ماسپاری"یافرستی" عرض کردم شعردقیق یادم نمانده!


یادتون میاد9"باران"

یادتون میاد: شیشه های بارانی !!!

اطلاعات کاملی ندارم ولی براساس گفته های پدربزرگوارمرحومم وسایربزرگترها وهمسایگان،یادم هست اعنقادداشتند بعدازعیدنوروز، هرشش روزکه بگذرد،احتمال بارندگی درآنروززیاداست ولذا براساس یک تجربه سنتی قدیمی بعدازعیدنوروزایام راشش روز،شش روزتقسیم بندی می کردندمثلامی گفتندشیشه ی یکم"یعنی ششم فروردین"ویاشیشه ی دوم"یعنی 12فروردین"وبه همین ترتیب اگراشتباه نکنم تاحدود2ماه یعنی پایان اردیبهشت،هرشش روزاحتمال بارندگی می دادند ومعمولا هم آنموقع که شرایط جوی به هم نریخته بود،این باوردرست ازآب درمی آمد!!!

البته بعضی هم به این شکل نامگذاری می کردند:شیشه ششم"یعنی ششم فروردین"شیشه دوازدهم"یعنی دوازده فروردین" والان هم که اتفاقا این مطلب راتایپ می کنم وشکرخدا باران نیز به صورت نم نم درحال باریدن است، شب هجدهم فروردین یا به قول قدیمی ها (شیشه ی سوم یا شیشه ی هجدهم )است که بهرحال قاعده ی جالبی بود که البته عرض کردم باتوجه به خشکسالی ها وتغییرات جوی چندساله ی اخیر،درحال حاضرکمترجواب می دهد.ضمنا منظورازشیشه همان عددشش است که قدیمی ها والبته درحال حاضرهم اغلب شیش تلفظ می کنند.

یادتون میاد:وقتی بارون می اومد،این ترانه رومی خوندیم:بارن مریزه جرجر/ورپشت خنه ی هاجر/هاجرعروسی داره/دمبه"دم"خروسی داره

یادتون میاد:وقتی هوا ابری بودویا بارون قطع می شد ،بعدکه هوا آفتابی می شد،این شعررومی خوندیم:افتوشو/مهتوشو/بی بی سوار گوشو/ ورپشت بو "پشت بام" ودوشو "شروع به دویدن کرد"

یادتون میاد:موقعی که هم بارون می اومد وهم هواآفتابی بود،می گفتند:شغالها دارند می زایند!!!

یادتون میاد:یه نوع سوسک صحرایی بود که بهشون می گفتند:گوخدا "گاوخدا"واعتقادداشتندکه اگه  اونارو محکم بزنین زمین !! که کشته بشن،بعدش بارون میاد!!!

وما چقدرازاین سوسکای بی گناه رو که تعدادشون هم کم بود، محکم می زدیم زمین، تابارون بیاد!!!!

یادتون میاد:خونه ها ایزوگام وآسفالت نداشت وبام خونه ها کاهگلی بودو اونایی که پشت بام خونه هاشون رو بلنداو"بلنداو یعنی هرسال بام خانه ها را جهت پیشگیری از ریختن سقف،کاهگلی می کردند"نکرده بودند،موقع بارندگی،چقدرنگران بودند.

 

 

یادتون میاد8"کارت پستال های قدیم"

نه تلفنی بودونه پیامکی، ولی دلهایمان به هم نزدیکتر بود،بیشترازاکنون جویای حال هم بودیم وباارسال یک پیامک کلیشه ای وبی احساس،به راحتی ازکنارقضیه نمی گذشتیم،اگرامکان دیدارحضوری برایمان میسور نبود،حداقل بانوشتن نامه ای صمیمانه، دلتنگی ها رابروزمی دادیم و احساس آرامش ونشاط می کردیم.

یکی ازسنت های زیبای آن زمان ارسال کارت پستال(کارت تبریک)به مناسبتهای مختلف وبویژه عیدنوروزبرای دوستان وبستگان بود، نزدیکی عیدنوروزبازارخرید وارسال کارت تبریک حسابی داغ بود!بعضا،مخصوصا دخترخانمهاآلبومی هم ازکارت پستالهای دریافتیشان درست می کردندواین آلبوم دفتری معمولی بودکه کارت تبریک های خودراروی برگهای دفترمی چسباندندو...

چندوقت پیش خانه ی یکی ازبستگان رفتیم(نوه ی" خاله ی مرحوممان" که البته دوران کودکی باتوجه به صمیمیت زیادی که بینمان بود،یکدیگر را پسرخاله صدامی زدیم)ایشان که درحال حاضرسرهنگ ارتش هستند واز شاهرودمراجعت کرده اند،گفتند:حین اسباب کشی وجابجایی وسایل، چشمم به این دوکارت پستال افتادکه شمابرایم فرستاده بودید!!خیلی برایم جالب وخاطره انگیزبود،دیدن کارت تبریک هایی که دوران نوجوانی باچه شوق وذوقی ازطریق پست(ازباغستان به فردوس)ارسال کرده بودیم،کلی خاطره رادرذهنم زنده کرد"تبریک ها آن موقع اغلب حال وهوای جبهه داشت!"

یکی ازکارت پستال ها ازطرف من ودیگری ازطرف برادرم ارسال شده بودند،البته ارسال کارتها ازطریق پست بیشتربه خاطرغافلگیرکردن و قشنگی کاربودوگرنه فاصله تافردوس زیادنبودوبزرگترها هم دررفت وآمد بودند!!!!

کارت پستال ارسالی خودم"حدود30سال پیش-12سالگی"

کارت پستال ارسالی برادرم"ابراهیم آقا"

یادتون میاد7

parsfun.net-گل لاله‌

یادتون میاد:نزدیکای نوروزچه جنب وجوشی داشتیم،خونه تکونی،شستن قالی های خانگی وپهن کردن روی دیوار،حناکردن دست وسروپا(بزرگترا)وماهم به تقلیداونا ناخن هاوکف دستمونو حنا می زدیم!

یادتون میاد:صبح روزعیدرسم بودبا آب زلال درخونه ها(باغ)روآب پاشی   می کردند ودرب باغ رو باز میذاشتن ومعتقدبودندروزی میادتوی خونه!

یادتون میاد:مثل همین الان،روزاول عید،اول خونه ی بزرگترای فامیل می رفتیم

یادتون میاد:یه شعرطنزی بزرگترامی گفتند:عید شمامبارک، دمبه(دم) شماسه چارک!!!

یادتون میاد:اسکناسای 5یا10یا20تومنی عیدی میدادندوچقدرخوشحال می شدیم وچقدربدبودوقتی مثلا10یا20تومن عیدی میدادندومی گفتندباهم نصفش کنیدوبچه های بزرگترزرنگی می کردندوسهممون رونمی دادند!

یادتون میاد:ازچندوقت مونده به عید براهمدیگه کارت پستال می فرستادیم وچقدربازارش گرم بود!

یادتون میاد:میوه مون اناربودوآجیل مون نخودوکشمش وتخمه های محلی(دنه ی تفت دده ی روزگرد،هندونه وخربزه..)وشیرینی مون کلوچه ی محلی(کلمبه)

یادتون میاد:تخم مرغ های رنگی که بهمون می دادند!

یادتون میاد:یه وقت اوایل جنگ به خاطرشهادت خیلی ازجوونا مردم اغلب عزاداربودندوعیدکم رنگ شده بود!

یادتون میاد:برای تعطیلات ازاول کتاب فارسی تاجایی که خونده بودیم برامون مشق می گفتندوکلمات مشکل وحساب و.... وما روزای اول      می نشستیم وکلکشو می کندیم تاتعطیلات راحت باشیم!

یادتون میاد:می رفتیم چیدن گل لاله وتاجایی که می تونستیم گلارو باپیازش می کندیم وتوی باغ می کاشتیم!

یادتون میاد:گل لاله های خطایی(گل های لاله ی بسیارقشنگ وبزرگ به رنگ قرمزسیروبرگهای درشت که روی برگها ش خطهای قرمزی نقش بسته بود)چقدرخاطرخواه داشت!!

یادتون میاد:گلای لاله ای روکه می چیدیم به صورت دسته های بزرگ،کنارجاده وایمیستادیم وبه مسافرا میفروختیم!البته بعضی ازاوناهم به بهانه ی بوییدن گلااونارو ازشیشه ی ماشین ازما می گرفتندودرمی رفتند!!

یادتون میاد:جوز بازی(گردوبازی)!!جوونا باچه شوقی بازی می کردندوماهم نیگا می کردیم،البته یه مدت حسابی کمیته گیرمی داد واونا هم می رفتنم اون پشت مشتا وگوشه کنارابازیشون ادامه میدادند!!!

یادتون میاد:چقدربارون زیادمیومدومعمولارودخونه ی چهل درجریان بود وماهم به تماشا می رفتیم وهم آب بازی!!

یادتون میاد:13بدرچون هنوزاغلب مردم وسیله نقلیه ی نداشتند وخیلی کم بود،پای پیاده یه جایی نزدیکای باغستون می رفتیم وسیزده روبدرمی کردیم!!

یادتون میاد:چیدن سرموک وبلقست به صورت دسته جمعی ودرست کردن وپختن ودورهم خوردن اونا،چه کیفی داشت!

یادتون میاد:این موقع که فصل زاییدن گوسفندا بود،بره های کوچیک وبزغاله های شیطون چقدرنازودیدنی بودند!!

شما یادتون نمیاد-یادش بخیر6

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد

.

.

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم اجازه دفترمونو جا گذاشتیم!!

.

.

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!!

.

.


شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

.

.

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم


شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

.

.


شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

.

.

                  بچه که بودم منتظر میموندم تا مهمونا برن تو حیاط یا دم در واسه خداحافظـــی …

موقعیت مهیا میشد واسه “پاتک” زدن به آجیل و شیرینی ها …

.

.

شـمــا یـادتــون نـمــیــــــاد…
سرمونـو می گرفتیم جلـوی پنکه، می گـفـتـیـم: آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ

.

.

شـمــا یـادتــون نـمــیـاد…
یکی از بزرگترین جرائم و خلافهــای ما تو دوران مـدرســـه داشتن حل المسائل  بود

.

.

شما یادتون نمیـــــــاد، من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

.

.

شما یادتون نمیــــــــاد…
خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

.

                                                 .                                                  

شـمــا یـادتــون نـمــیــــــاد…
فقط زمـان مـــــا میشد
با پوست پرتقال و لوله ی خودکار اسلحه ی گرم ساخت!

.

.

شـمــا یـادتــون نـمــیــــــــاد…
از کلاس اول دبستــــان تـا آخرین روز دبیـرستــــان،
همه معلمها و ناظم ها:
کلاس شما “بـــــدتریـن” کلاسیه که تا حالا داشتم …

.

.


شما یادتــون نمیـــــــــــاد…
از لوک خوش شانس بودن ؛
آخرش تنهایی سمت غروب رفتنو یاد گرفتیم و بس !

.

.

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام …

.

.

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

.

.

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن

.

.

شما یادتون نمیاد: “به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند.” این مقدمه همه انشاهامون بود

.

.

شما یادتون نمیاد اون روز هایی که هوا برفی و بارونی بود ناظم مدرسه میگف امروز صف
نیست مستقیم برید سر کلاس

.

.

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

.

.

شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

.

ادامه نوشته

یادتون میاد5

یادتون میاداناروزعفرون


یادتون میاد:فصل برداشت انارکه میشد،برای اینکه تاعیدنوروزانارتردوتازه داشته باشیم ،وسط پشته های باغ که خاکش خشک بود گودالی می کندیم وانارهای سالم وبدون لک رومی ریختیم توی گودال وروشوخاک می ریختیم تاتروتازه بمونن!!بعضیاهم روی انارا کاه می ریختندتاتازه بمونن!!

یادتون میاد: اونقدرکه ازآب کردن انارکیف می کردیم ازخوردنش لذت نمی بردیم وبیشتربه دنبال انارای آبداروپوست نازک بودیم (والبته هنوز هم ! !)هرچندبزرگترابااین کارزیادموافق نبودندومی گفتندخوردن اناربهترازآب کردنشه،چون اسراف نمیشه!

یادتون میاد: چقدربزرگترا تاکیدداشتنددونه های انارروی زمین نریزه،گناه داره وماهم چقدرمواظب بودیم!!

یادتون میاد:چقدرعلاقه داشتیم به قوقوی انار ! ! قوقوی انار( اصطلاح محلی)به قسمتهایی ازانار که دونه های اون مثل تاج خروس برجسته بود می گفتندوخوردنش خیلی راحت بودوبرای مابچه هاقوقوهاشو جدا می کردندوچه کیفی میکردیم!

یادتون میاد:وسط گلهای زعفرون پرشده می گشتیم ورشته هایی(رش ها)روکه ندیده بودندو جدانشده بودروپیدامی کردیم وبرای خودمون داخل یک قوطی کبریت جمع می کردیم !!

یادتون میاد:روزای آخرگل ورزدن(چیدن گلها)که اصطلاحا زورگلا تموم شده بود بهمون می گفتند ازاین به بعدگلاروبرای خودتون جمع کنیدوچقدر خوشحال می شدیم.

یادتون میاد:موقع گل پرکردن(جداکردن رشته ها یاریشه ها ازپرها) برای اینکه سریعترپرکنیم یک کیلوبیشتریاکمتروزن می کردیم وبابچه های همسایه،یاباخواهربرادرای خودمون رقابت می کردیم یابه اصطلاح محلی"دگرو"می شدیم!!!

یادتون میاد:چقدرخوشحال می شدیم اگه شبا یکی ازهمسایه ها یافامیل شب نشینی(چراغو) می اومد خونه مون،مخصوصا اگه دست خالی   می اومدندوکمک پرکردن گلامون می کردند!!!!

یادتون میاد:موقع گل پرکردن چقدرذوق زده می شدیم اگه گل چهار، پنج یاشش ریشه ای، رشته (رش)پیدا می کردیم!!(قابل توجه اونایی که نمیدونن: میشه گفت:99% گلای زعفرون سه رشته ای هستند)

یادتون میاد:چقدرتقلامی کردیم موقع گل پرکردن، دسته ی رشته ها ی وسط انگشتامون(اصطلاحا "مینجی")رو دیرترخالی کنیم که مثل بزرگترا زیاددیده بشه وبارک الله بهمون بگن!!!

یادتون میاد:چقدرپزمی دادیم دستامون به خاطر رنگ گلای زعفرون نارنجی شده وغیرمستقیم به یه بهونه ای دستمامونو به همه نشون میدادیم.

یادتون میاد: صبح زودکه می رفتیم گل ورزدن ودستامون ازشدت سرمابی حس شده بود، وقتی آتیش درست می کردیم چقدرمی چسبید ومی گفتیم"علو(آتش) به ازپلو"alo bah az palo

یادتون میاد:صبحای زودکه خیلی سردهم بود، چقدرسختمون بودبریم گل ورزدن(گل چیدن) و آخرای شب هم که خسته می شدیم خودمونو می زدیم به خواب که گل پرنکنیم!!

یادتون میاد:چقدرخوشحال می شدیم بخاطرگلای زعفرون(گل ورزدن) مدرسه هاساعت نهی(9) می شد!!

یادتون میاد4

یادتون میاد"مدخنه"(mad khane)چی بود؟

حدودا 35سال پیش وقبل ازاون که بارندگی زیاد بود ومعمولاهوا بارونی بود،فصل بهارکه می شد رودخونه ی فصلی چهل وحتی شاباد راه می افتادومردم بویژه افرادی که کناررودخونه بند(زمین وسیع) داشتند،ازاین فرصت حداکثراستفاده رومی کردندوشروع می کردندبه(او رود گیری)یعنی هدایت آب رودخونه به سمت بندو زمینهای خودشان،نه فقط برای سدکردن آب،زیرا بعداز اینکه آب وارد بندیازمین می شد،طرف مقابل زمین اصطلاحااگراشتباه نکنم پرده ای (آبراهی)می گذاشتندبرای اینکه آب رودخونه ازاین پرده دوباره وارد جریان رودخونه بشه وهدف ازاینکارهم گرفتن آبرفت وگل ولای آب گل آلودرودخونه بودکه ارزش زیادی ازنظرمیزان املاح وموادآلی برای کشاورزی داشت،القصه اینکه برخی شبها که آب رودخونه بیشتربودوگاها به حدی می رسیدکه پدرامون نمی تونستند ازآب ردبشند ،ناگزیر میشدند هم به خاطر این قضیه وهم اینکه خدای ناخواسته رودخونه خرابکاری نکنه وبندها تخریب نشن،شب رو اونجا سپری کنن!به همین خاطر رسم بودکناریکی ازتپه های نزدیک زمینا وبندها، تونل وغارمانندی(وبقول ماباغستونیا لون مانندی)البته خیلی نقلی وجمع وجورکه سه چهارنفربتونن،فشرده کنارهم بشینن وازسرما وبارون شدید درامان باشند درست می کردند! یکی ازاین (مدخنه)ها رو بابای خدابیامرزم کنارتپه ی بند درست کرده بودند، غارمانندکوچکی بودکه تابستونا هم ما توش بازی می کردیم واتفاقا یه دفعه باداداشم یه خرگوش داخل مدخنه ی خدابیامرز حاج عبدالرحیم بلوری گرفتیم!

معمولاازمدخنه ی ما خدارحمتشون کنه( بابام، مرحوم حاج غلامرضا قنبری(شوهرخاله ی خدابیامرزم)،خدابیامرزحاج غلامحسین صفایی" خادم باصفای هیئت ابوالفضلی"وفکرکنم حاج اسماعیل قنبری وحاج آقاسیدمحمودسیدمحمدی استفاده می کردند. همچنین خدارحمتشون کنه، شهید ابراهیم قلی زاده ی فرسا ومرحوم کربلایی حسن شجاعی ومرحوم حاج رجبعلی استاد نیز روبروی بند ما زمین داشتند وخلاصه درآن سالهای پربرکت دورانی داشتند،انشاالله پروردگاررحمان تمامی این عزیزان راغریق دریای بیکران رحمتش بفرماید.

ونهایتا اینکه بدون تحقیق وبه احتمال زیادفکرمی کنم منظوراز مدخنه(مدخانه)همان مردخانه باشدکه چندین مردازسوزش سرما وبارش باران به آن پناهنده می شدندودرآنجا کنده الو"KONDE Alo"(روشن کردن آتش باهیزم وکنده ی درختان) می کردند. البته درحال حاضربه دلیل خشکسالی های اخیربه تدریج مدخانه ها هم تخریب شدند، حداقل مدخنه ی ماکه تخریب شده واگه انشا الله جای دیگه ای مشاهده کردم،تصویرش روخواهم گذاشت.

یادتون میاد3

یادتون میادمحرم

یادتون میاد:وقتی کوچیک بودیم ،تیکه های زنجیری که موقع زنجیرزدن روی زمین می افتادرو جمع می کردیم وباهاش یه زنجیر کوچولو (معمولابالوله ی خالی خودکار)درست می کردیم وزنجیر می زدیم یا بازدن درب دوتا قابلمه به هم مثلا سنج می زدیم!

یادتون میاد:موقعی که روضه می خوندند ویا مداحی می کردند چقدرمردم به سروسینه وپیشونیشون می زدند وناله وضجه می کردند ووقتی چراغا روشن می شدحداقل یکی دو نفر ازگریه ی زیاد غش می کردند(برعکس حالاکه اغلب انگارنه انگار..)

یادتون میاد:روزعاشورا درکمال خلوص وتواضع، پیشونیمون رو گلی می کردیم وپابرهنه دنبال نخل عاشقونه عزادارای می کردیم(برعکس حالا که اغلب دنبال خودنمایی وعرضه ی مد لباس وموشون هستند )

یادتون میاد:بچه بودیم، دست روی دوش هم مینداختیم واین شعررو باهم می خوندیم:ماسه تابرادریم،ازکربلا آمده ایم،سه نون خشک آورده ایم،...(بقیه اش یادم نیس!)ویامی خوندیم: بابارفته مدینه،سرخاک سکینه،سکینه نورعینه،دخترامام حسینه

یادتون میاد:سه چهارروز آخرمحرم ناهارمی دادندوبرای مابچه ها یه کاسه ی دونفری آبگوشت جا می کردندکه باهم بخوریم!!!تازه برای اینکه دعوامون نشه ،یکی ازبزرگترا(هیئت اابوالفضلی مرحوم حاج آقای محتشمی"پریان سابق")گوشت رو بین ماتقسیم می کرد!!!

یادتون میاد:روزای عاشورا دونفرروی نخل می نشستند ومامور شکستن شاخه های مزاحم مسیرعبورنخل بودند،اونزمان رسم بود،نخل ابوالفضلی وهیئت صاحب الزمان شهیدآباد، یکسال درمیون مسیرطولانی باغستون رو طی می کردند وباهم تعامل داشتند.

یادتون میاد:وقتی مقتل خونده میشدوقراربودنخل روبازکنند،مردم مخصوصا زنا وبچه ها هجوم می آوردندکه نخل رو زیارت کنند وازشاخه های "سرو" روی نخل برای تبرک بردارند(سیبای روی نخل که معمولامشتری خصوصی داشت!!)

یادتون میاد:روزای عاشورا ازشیرینیای رنگارنگ وشربت و..سرخاک اموات خبری نبود وفقط بعضیا تافتون(پتیر وگلک)می آوردندوبین عزادارا مخصوصا زیرنخلیا وبچه ها و...توزیع می کردند.  

یادتون میاد2

یادتون میاد اسباب بازیامون چی بود؟

-یه لاستیک کهنه ی چرخ موتوریا ماشین که بایه تکه چوب بهش ضربه میزدیم ووقتی راه می افتاد،دنبالش باچه هیجانی می دویدیم وکیف می کردیم!!!

 -درب شیشه ی نوشابه رو دولا می کردیم وباهاش سوت می زدیم!

-درب یا ته یه قوطی رو درمی آوردیم ودوتاسوراخ می کردیم ویه نخم، ضربدری ازش ردمی کردیم و انتهای نخ رومینداختیم توی انگشت سبابه ی دوتادستمون ووقتی نخ رومی کشیدیم ،درب قوطی مثل فرفره می چرخید(البته اگه درست گفته باشم!)

-یه دونه انارخشک روبرامون نخ می بستند ونخ رو می پیچوندیم تا مثل جلک(نوعی وسیله ی نخریسی دستی)بچرخه وکلی کیف می کردیم.

-نیش زنبورگاوی(بوج تخمی)رومی کشیدیم ویه نخ بلند به پاش می بستیم وولش می کردیم ودنبالش می دویدیم.

-دوتا قوطی خالی پیدا می کردیم ویه نخ هم بهش وصل می کردیم وتلفن درست می کردیم.

-دوتاسنگ سفیدروبرمی داشتیم وتوی تاریکی مخصوصا شبا می زدیم به هم که جرقه تولید کنه وسعی می کردیم باهاش آتیش روشن کنیم.

-بایه دوشاخه ی درخت(دوشه خنگلی)پلخمون(قله کمو)درست می کردیم ومی افتادیم به جون گنجشکا(چقوکو)

-بایه تیکه پارچه(لته)یه عروسک لته گی برای بچه های کوچیک درست می کردندتاسرگرم بشن

-موقع پروارکشی که معمولا همین وقتا بود یه تیکه که فکرکنم ازروده ی بزرگ گوسفندبود رو(اگه بازم اشتباه نکنم)برامون باد می کردند وشکل بادکنک می شد وکلی باهاش بازی می کردیم!وفقط یادش بخیر

اینم ازیادتون میاد اسباب بازیا،بازیا باشه برای بعدانشاا...

شما هم ازاسباب بازیای قدیمی ،چیزی یادتون هست؟

یادتون میاد1

یادتون میاد:

یادتون میاد:هروقت می خوردیم زمین،بزرگترا برای اینکه گریه نکنیم!!می گفتن پاشو پاشو که نمکهارو ریختی وما،مات ومبهوت زمینونگاه می کردیم وحواسمون پرت میشدو...تازه اگه گریه مون می گرفت،می گفتندبزرگ بشی یادت میره !!

یادتون میاد:فصل انگورباروشهای مختلف (ضربه زدن به ته حلب یا به لهجه ی خودمون کپ تین روغن نباتی وهمزمان آواز خواندن برای گنجشکها(بره ورباغ بالاتر،انگورونش شیرین تر،دخترونش قشنگترو...)ویاآویزکردن زنگوله وپلاستیک وکاغذ ویا درست کردن مترسک(دهول)گنجشکارو فراری میدادیم.

یادتون میاد:فصل اخکوکها وزردآلو و...وقتی زیادپرخوری می کردیم ،پدرمادرا برای اینکه ماروبترسونن،می گفتن دست به میوه ها نزنین،چون شماره شو داریم(تعدادزردآلوها) وما ساده ها باورمون می شد!!

یادتون میاد:وقتی زیادآدامس می خریدیم به مامی گفتن اونا(آدامسا )ازپوست موش درست شده که مانخریم ونخوریم!!

یادتون میاد:بیشترروضه های زنونه مشکل گشا می کردن ویه مشت آجیل وشکلات(کاکا)بهمون می دادند(مخصوصا به مابچه ها)

یادتون میاد:تعطیلات نوروزازاول کتاب تاجایی که درس داده بودند می گفتندبایدمشق بنویسیدوماسعی می کردیم همون روزای اول کلکشو بکنیم.

یادتون میاد:برای گلای زعفرون یه هفته ساعت نهی(9)می شدیم که برای گل ورزدن کمک کنیم.

یادتون میاد:بجای کیف(مخصوصا دوره ی راهنمایی)اززنبیل(یا به قول خودمون از سله ی پلاستیکی)استفاده می کردیم ومدادخودکارامونو ازسوراخای زنبیل (به جای جامدادی)ردمی کردیم وتوی مسیرهم کیفامونو(همون سله رو)سرمی دادیم-تازه بعضی فقط یه کش دورکتاب دفتراشون می بستن!!!!

یادتون میاد:مدادبازی می کردیم وهرکی نشونش بهتربودوماهرتربود،یه عالمه مدادو ازهمکلاسیاش می بردو..

یادتون میاد:وقتی باصف ازمدرسه می اومدیم ،یه مسئول داشتیم وازمسیری که اون تعیین میکرد،می رفتیم وراههای باریکی درست می کردیم.

یادتون میاد:اول تابستون ،باباها چندتاگوسفندبرای پروارمی خریدند ومااونارو می چروندیم وروشون اسم هم میذاشتیم(من خودم هرسال یکی ازبره هایی روکه دوست داشتم برای خودم انتخاب می کردم واسم کپل روروش میذاشتم(کپل،اسم موش شکموی مدرسه ی موشهابود)

یادتون میاد:آخرهفته(مخصوصا عصرپنجشنبه یاصبح جمعه) چون هنوزحموم خونگی نبود،باچندتاازدوستا هماهنگ می کردیم می رفتیم حموم بیرون

یادتون میاد:توی زمینای خاکی (حتی اوایل باتوپ پارچه ای (لته گی)که درست می کردیم وباکفشای جیری مشکی که بهش می گفتیم آدیداس افغانی فوتبال می کردیم.

یادتون میاد:معمولافصل بهاربارون زیاد می اومد(برعکس حالا)ومابیشتراوقات می رفتیم تماشای رودخونه و...

یادتون میاد:دورچاههای قدیمی قنات(کونه چه یاکهنه چاه)چاه بلبل می کردیم یعنی باسرعت دورچاه که حالتی قیفی داشت می چرخیدیم وبه دلیل قانون گریزازمرکزتوی چاه نمی افتادیم ویک نفس فکرکنم، می گفتیم:چاه بلبــــــــــــــــــل !!!

منتظریادتون میادای بعدی باشید(شماهم میتونیدکمک کنید)